( 210) هرچه کنی کشت همان بدروی

خرید بک لینک
سلطان عبدالحمید ناصرالدوله هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به

بلوچستان میرود و در یکی از این مسافرتها چند تن از سرداران بلوچ

از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه ی کرمان

میکند. پسرخردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک

غل بودند.چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری

مبتلا میشود. حسین خان هر چه التماس میکند که فرزند بیمار او

را از زندان آزاد کنند، ناصرالدوله قبول نمیکند.سردار حسین خان به

افضل الملک ، پیشکار فرمانفرما متوسل میشود. افضل الملک نزد

فرمانفرما میرود و وساطت میکند، اما باز هم نتیجهای نمیبخشد.

سردار حسین خان حاضر میشود پانصد تومان از تجار کرمان قرض

کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند، اما باز هم

فرمانفرما نمیپذیرد.افضل الملک به فرمانفرما میگوید: قربان آخر

خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری در کنارپدر در

زندان بمیرد؟اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد؟فرمانفرما

پاسخ میدهد:چیزی نگو که من، نظم مملکت خود را به پانصد تومان

رشوه سردار حسین خان نمیفروشم. پسر خردسالحسین خاندر زندان

در برابر چشمان اشکبار پدر جان میسپارد.چند روز پس از این ماجرا

یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار میشود. هرچه پزشکان

برای مداوایاوتلاش میکننداثری نمیبخشد . به دستور فرمانفرما

پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی میکنند و به فقرا

میبخشند امانتیجه نمیدهد و فرزند فرمانفرما جان میدهد.فرمانفرما

در عزای پسر خود در نهایت اندوه بسر میبرد . در همین ایام روزی

افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما میشود.فرمانفرما به حالی پریشان

به گریه افتاده و به صدایی بلند میگوید:

افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر

من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده لااقل به دعای فقرا و

نذر و اطعام پانصد گوسفند میبایست فرزند من نجات مییافت.

افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری میدهد میگوید:

قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم

پیغمبری،اما میدانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را

به پانصد گوسفند رشوهی شما برهم نمیزند.

حضرت عشق...

ما را در سایت حضرت عشق دنبال می‌کنید

برچسب: هرچه,همان,بدروی, نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 5:49

صفحه بندی